شیشه ای میشکند.یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟
مادر میگوید شاید این رفع بلاست. یکنفر زمزمه کرد باد سرد
وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود
شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور
شکست. عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمیداشت
مرهمی بر دل تنگم میشد. اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید. از خودم میپرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی
پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا...
کاش هرگز به این دنیا نیامده بودم و حال که آمده ام کاش زدوتر
مرگم فرا رسد. آخر چگونه میتوان در این دنیا زندگی کرد؟ دنیایی
که در آن آدمها روزی چند بار عاشق میشوند. دنیایی که در آن
عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت. دنیایی که
در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته
دنیایی که در آن دروغ عادت. بی وفایی . و دل شکستن سنت
است. دنیایی که در آن عشق را باید به بها خرید!
وقتی که تو هستی تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست!
تا زمانیکه دستهای گرمت دستای خسته ی منه! تا وقتی که نگاهت
تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه! تا زمانی که تو همسفر جاده
زندگی من هستی! تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست
برای من! من زنده هستم.
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است. نکند دل دیگری او را سیر کرده
است.خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است. تنها دقایقی چند تاخیر
کرده است.گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر
کرده است.خندید به سادگیم آیینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر
کرده است.گفتم از عشق من چنین سخن مگوی.گفت خوابی سال ها
دیر کرده است.در آیینه به خود نگاه میکنم!آه عشق تو عجیب مرا پیر
کرده است. راست گفت آیینه که منتظر مباش او برای همیشه دیر
کرده است...
دلم گرفته مثل آسمانی که پر از ابر است. شب بارانی شب ظلمت
شب سکوت شب تنهایی . پنجره ها همه بسته اند مثل تمام امیدهای
راه خیالم چشمهایم لبریز اشکند. قلبم لبریز اندوه. سنگینی بهت سکوت
همه غمهای عالم به یکباره به قلبم هجوم آورده اند و دیوارهایی که مثل
حصار زندان دور و برم را گرفته اند. قلب من کویری شده خشک آسمان
هم بغض کرده نمی بارد بر من . ببار ای ابر دلم گرفته ودیده ام نمی بارد
چه سخت است در خویش گریستن.
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟
و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم. وجود ساده اش
بوده که من اینگونه دل بستم.
رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت. بس دعاها از دل دیوانه
کردم برنگشت.شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش
خویش را افسانه دیدم برنگشت.زلفهایم را که روزی می ربود از قرار او
تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت. تا بداند در ره او با کسانم کار
نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت. این من مسجد نشین
عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت.
سلام به شیرین ترین رویای زندگیم.من حالم خوب است گرچه از روز
نخست خلقت.سرنوشت مرا با کلاف سیاه بافتند اما از آرزوهایم که
بگذرم خوشبخت ترین آدم روی زمینم.آرزوهایی که چند روز پیش در
نبود تو برایشان مراسم ختم گرفتم با بودن تو به آنها احتیاجی ندارم.
همشان را سوزاندم چرا که تو تنها رویای زنده ی منی .آرزو به چه
کارم می آید؟سهم من از دنیا شبحی است که می خواهد تا آخر
دنیا هم پایم بیاید.شبحی که سعی دارد روزگار تاریکم را با فانوس
وجودش کمی روشن کند.
کاش می دانستی زندگی با همه ی وسعت خویش محفل ساکت وغم
خوردن نیست.حاصلش تن به قضادادن و پژمردن نیست.اضطراب هوس
دیدن و نادیدن نیست.زندگی خوردن و خوابیدن نیست.زندگی جنبش
و جاری شدن است.زندگی کوشش راهی شدن است. از تماشاگه
آغاز حیات.....تا به جائی که خدا داند.
زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما...گریه به من نیاموخت
که چگونه زندگی کنم. تو نیز به من آموختی که چگونه دوست بدارم
اما...به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم؟