باران میبارد.
هوا دلگیر شده...تنگ..تنگ...
شمع روشن می كنم برای تو و با یادتو.
به ضریحش دستهایم را گره زده ام.
می بارم...
در حلقه های اشكهایم خاطره ی تو پیدا میشود.
چشمهایت كه بازیگوشند
لبخندت كه چقدر مهر بان و پاك است
و دستهایت كه سخاوت و مهر را هدیه میكند...
تنهایی من پشت این پنجره
با تنهایی تو جمع میشود.
حالا دیگر فقط از هم دوریم.
دیگر تنهانیستیم.
چون سه تایی باهمیم و می باریم بر پاكی این
عشق
من
تو
وباران
فرصت نمی کنی گام هایت را بشماری و ببینی ان هنگام که دست های یخ بسته ات را دوستی به گرمی فشرد در ذهنش منجمد ساختن ناگهانی تو را مرور میکرد...
دوستی سیب سرخی بود خوش عطر . طعمش اما نمی دانم چرا اینقدر گس بود! این روزها دوستی های شیرین و خواستنی افسانه ای بیش نیست...
دیگر به هم جنس هایت هم اعتماد نکن. چرا که دوستی یک افسانه بیش تر نیست. شیرینی این افسانه را به تلخی واقعیت ها زهر مکن. بگذار همان طور دست نخورده در ذهن کودکانه و بی الایش و پاکت باقی بماند برای گاه گاهی که می خواهی لبخند بزنی بیخیال از همه چیز
کاش آسمان میدانست درد من چیست.کاش میدانست نیاز من چیست.
به یک قطره باران نیز قانعم. کاش آسمان میدانست درد منی که همان
کویر خشک و بی جانم چیست. دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک
و بی جان است. عاشقم ولی یک عشق بی کس.! عاشقی که
معشوقش در کنارش نیست. کاش دریا میدانست کویر چیست ! راز
درون دریا رویایی است محال بر همان کویر تنها!
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب
است و بس! کاش باران میدانست معنی انتظار چیست....
تو را گم کرده ام امروز و حالا لحظه ها ی من گرفتار سکوتی سرد و
سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند نمی دانی
چه غمگینند.چراغ روشن شب بود برایم چشم های تو. نمی دانم چه
خواهد شد؟ پر از دلشوره ام...بی تاب و دلگیرم .کجا ماندی که من بی
تو هزاران بار در هر لحظه می میرم.
بی تو امشب باز یک گوشه نشستم در خیالم پیش تو گفتم که خسته ام.
از همه چیز و همه کس به تو گفتم های های گریه کردم. زار زار ناله کردم
گفتم اینجا غصه دارم هیچکس را هم ندارم از همه کس من گسستم با
همین دستهای بستم مثل اینکه کودک هستم . از تو پرسیدم تو میدانی
که هستم؟... تو به من خندیدی و گفتی که باز هم در این دنیای زیبا
چشم بر خوبیها بستم.
فقط این را ندانستم چرا گشتم چنین تنها تر از تنها.
به هر آبی شدم آتش به هر آتش شدم آبی به هر آبی شدم
ماهی به هر ماهی شدم دامی به هر نامحرمی ساقی به هر
ساقی می باقی و تو این را ندانستی چرا گشتم
چنین عاصی؟...
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم. با سوگند شروع
میکنیم و با امید ادامه میدهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود.سوگند
میخوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم بگیریم که لحظه ای از یاد
یکدیگر غافل نشویم که برای هم باشیم و به یاد هم.
که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز
به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم و در آخر سوگند به عشق که در
غم و شادی با هم باشیم و شریک هم.
امشب همه چیز رو براه است همه چیز آرام... آرام باورت میشود؟...
دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم "با یک آرامبخش" تو نگرانم نشو !!!!..
همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام
یاد گرفته ام که چگونه بیصدا بگریم ! یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم
را با بالشم بیصدا کنم ! تو نگرانشو!! همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد
گرفته ام که چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی
یاد گرفته ام نفس
بکشم بدون تو و بی یاد تو ! یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای
با تو بودن و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم!تو نگرانم نشو
همه چیز را یاد گرفته ام! یاد گرفته ام بی تو گریه کنم ... و بدون شانه ات
یاد گرفته ام که دیگر عاشق نشوم و دل به کسی نبندم و مهمتر از همه
یاد گرفته ام با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست که
یاد نگرفته ام که چگونه برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم
و نمیخواهم هیچ وقت یاد بگیرم ... تو نگران نشو عشق من فراموش کردنت
را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

ای کاش نقاش چیره دستی بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلویی می کشیدم
و به هنگام دلتنگی به آن می نگریستم . ای کاش شاعر بودم تا لحظات خوب با
تو بودن را در شعری می گنجاندم و به هنگام دلتنگی آن را می خواندم . ولی حال
که هیچ یک از اینها نیستم فقط میتوانم بگویم : دوستت دارم

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق
تو سوختن و چه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن و به
عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین
زندگی است بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و
ناشکیباست ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست و ای کاش
می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد حرفها را گاه نمیتوان گفت من
لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی میکنم وعطر نفسهای تورا در
بند بند وجودم می بلعم