
قسم خوردم جز عشق تو هیچ عشقی را به سراچه قلبم راه ندهم.
اما فهمیدم تو معنای عشق مرا از یاده برده ای. قسم خوردم از عشق
تو دیوانه شوم و بمیرم اما فهمیدم که برای مردن هم خیلی دیر شده.
قسم خوردم که به پایت مسیر جاده عشق را بپیمایم اما جاده عشق
همراهی نمیکند. قسم خوردم که همراه تو آرامش دریای عشق را
حس کنم اما دریای عشق سرابی بیش نبود!!!
یکی بود تو قصمون وفا نکرد...رفت و پشت سرشم نگاه نکرد...
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند...آبروش رفت دیگه اینجا نمود.
یکی بود یکی نبودو یک پری بود...یک بغل عاشقی های سر سری
کی بود اون که طاقت گریه نداشت... عاشق هوس شد و تنهام
گذاشت... کی بود کی بود اون تو بودی... کاشکی از اول نبودی.
اول به نام عشق.... دوم به نام تو.... سوم به یاد مرگ....
بر لوح شیشه ای قلبت بنویس:با تو وعشق. با من و مرگ زمان!
به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن
قول ماندن نیست.... و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست.

هر که خوبی کرد زجرش میدهند. هر کی زشتی کرد اجرش میدهند.
باستان کاران تبانی کرده اند. عشق را هم باستانی کرده اند.هر چه
انسانها طلایی تر شدند عشق ها هم مومیایی تر شدند.
هنگامی که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگی ام
سوخت! از دیروزها به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز
رسیدم. ولی افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفرکردی.