رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت. بس دعاها از دل دیوانه
کردم برنگشت.شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش
خویش را افسانه دیدم برنگشت.زلفهایم را که روزی می ربود از قرار او
تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت. تا بداند در ره او با کسانم کار
نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت. این من مسجد نشین
عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت.
سلام به شیرین ترین رویای زندگیم.من حالم خوب است گرچه از روز
نخست خلقت.سرنوشت مرا با کلاف سیاه بافتند اما از آرزوهایم که
بگذرم خوشبخت ترین آدم روی زمینم.آرزوهایی که چند روز پیش در
نبود تو برایشان مراسم ختم گرفتم با بودن تو به آنها احتیاجی ندارم.
همشان را سوزاندم چرا که تو تنها رویای زنده ی منی .آرزو به چه
کارم می آید؟سهم من از دنیا شبحی است که می خواهد تا آخر
دنیا هم پایم بیاید.شبحی که سعی دارد روزگار تاریکم را با فانوس
وجودش کمی روشن کند.