تبليغاتX
امید رویای ناتمام

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است. نکند دل دیگری او را سیر کرده

است.خندیدم و گفتم:او فقط اسیر من است. تنها دقایقی چند تاخیر

کرده است.گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر

کرده است.خندید به سادگیم آیینه و گفت:احساس پاک تو را زنجیر

کرده است.گفتم از عشق من چنین سخن مگوی.گفت خوابی سال ها

دیر کرده است.در آیینه به خود نگاه میکنم!آه عشق تو عجیب مرا پیر

کرده است. راست گفت آیینه که منتظر مباش او برای همیشه دیر

کرده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:59  توسط آهو  | 

دلم گرفته مثل آسمانی که پر از ابر است. شب بارانی شب ظلمت

 شب سکوت شب تنهایی . پنجره ها همه بسته اند مثل تمام امیدهای

 راه خیالم چشمهایم لبریز اشکند. قلبم لبریز اندوه. سنگینی بهت سکوت

همه غمهای عالم به یکباره به قلبم هجوم آورده اند و دیوارهایی که مثل

حصار زندان دور و برم را گرفته اند. قلب من کویری شده خشک آسمان

 هم بغض کرده نمی بارد بر من . ببار ای ابر دلم گرفته ودیده ام نمی بارد

چه سخت است در خویش گریستن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:5  توسط آهو  | 

نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را؟ نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را؟

و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم. وجود ساده اش

بوده که من اینگونه دل بستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:29  توسط آهو  |