روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی
بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی
که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت
محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است
نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام
چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها
افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم!
من تو اسیر تقدیریم...
شیشه ای میشکند.یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟
مادر میگوید شاید این رفع بلاست. یکنفر زمزمه کرد باد سرد
وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود
شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور
شکست. عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را برمیداشت
مرهمی بر دل تنگم میشد. اما امشب دیدم هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید. از خودم میپرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی
پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا...