رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت. بس دعاها از دل دیوانه
کردم برنگشت.شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود در وفایش
خویش را افسانه دیدم برنگشت.زلفهایم را که روزی می ربود از قرار او
تا سحرگاهان برایش خانه کردم برنگشت. تا بداند در ره او با کسانم کار
نیست خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت. این من مسجد نشین
عاشق سجاده را چند روزی صاحب می خانه کرد و برنگشت.